آواي ماه

   

 

حیفم آمد این پست را شما هم نخوانید...


نوشته شده توسط حامد در ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ در یکشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٧

تائو ت چینگ - 1

مدت ها قبل هم تعلیمات تائو را خوانده بودم، ولی نه این قدر که این بار برایم معنی دار و لذت بخش است. تصمیم گرفتم هر از چند گاهی، بخش هایی را که برای خودم جالب تر است، اینجا بیاورم.

برای آشنایی بیشتر و دسترسی به متن اصلی، به این وبلاگ مراجعه کنید:

http://taoteching.blogfa.com

(9)

کاسه خود را بیش از اندازه پر کنید،
لبریز می شود.
چاقوی خود را بیش از حد تیز کنید،
کند می شود.
به دنبال پول و راحتی باشید؛
دلتان هرگز آرام نمی گیرد.
به دنبال تایید دیگران باشید؛
برده آن ها خواهید بود.

کار خود ر انجام دهید، سپس رها کنید.
این تنها راه آرامش یافتن است.

 

(11)

برای ساختن چرخ محور ها را به هم وصل می کنیم،
ولی این فضای تهی میان چرخ است
که باعث چرخش آن می شود.
از گل کوزه ای می سازیم،
این خالی درون کوزه است
که آب را در خود جای می دهد.
از چوب خانه ای بنا می کنیم،
این فضای خالی درون خانه است
که برای زندگی سودمند است.

مشغول هستی ایم
در حالی که این نیستی است که به کار ما می آید.

 

(٢٧)

انسان خوب کسی نیست جز آموزگاری برای انسان بد.
انسان بد کسی نیست جز چالشی برای انسان خوب.

 


نوشته شده توسط حامد در ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ در شنبه ٩ آذر ،۱۳۸٧

 

تا ماه رسیده آهم امشب
آهم نرسد به ماهم امشب


بی ماه رخش نخفته چشمم
ای ماه! تویی گواهم امشب


دیشب ز تو دیده ام نگاهی
در حسرت آن نگاهم امشب


در بزم تو بود هر شبم جای
آن جا ز چه نیست راهم امشب؟


مرغ سحری رفیق نالید
از ناله صبحگاهم امشب


نوشته شده توسط حامد در ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ در جمعه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٧

 

  نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم

در این سراب فنا چشمه ی حیات منم؟

 وگر به خشم روی صدهزار سال زمن

به عاقبت به من آیی که منتهات منم؟

 نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی

که نقش بند سراپرده ی رضات منم؟

 نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی

مرو به خشک که دریای باصفات منم؟

 نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو

بیا که قوت پرواز پر و پات منم ؟

 نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند

که آتش و تپش و گرمی هوات منم؟

 نگفتمت که صفت های زشت بر تو نهند

که گم کنی که سر چشمه ی صفات منم؟

 اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست

وگر خدا صفتی دان که کدخدات منم

-- مولانا


نوشته شده توسط حامد در ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ در یکشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٦

ايمان

روزي روزگاري اهالي يك دهكده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا كنند.در روز موعود، همه مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يك پسر بچه با خودش چتر آورده بود.
و اين يعني ايمان

نوشته شده توسط حامد در ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٦

ناگهان چقدر زود دير مي شود ...

و قاف، حرف آخر عشق است،
آنجا كه نام كوچك من، آغاز مي شود.

*****************

خبر كوتاه و تلخي بود:

دكتر قيصر امين پور ديشب درگذشت.

خيلي وقت نبود كه به طور جدي با اشعارش آشنا شده بودم، اما در همين زمان كوتاه علاقه عجيبي به كارهايش پيدا كرده بودم. آثارش خيلي صميمي و خودماني بود؛ حتي گاهي احساس ميكردي بعضي از اشعارش را خودت گفته اي. كلامش زنده بود، روح داشت، دوست داشتني بود. ادعا نداشت، راحت بود، مهم تر از همه اينكه هميشه خودش بود. اين را از تمام آثارش مي شد فهميد.
متين و باوقار از ميان ما رفت، ولي خيلي زود. خيلي حرف ها بود كه هنوز مي خواست بزند و نشد. به قول خودش:

حرف هاي ما هنوز نا تمام...
تا نگاه مي کني: وقت رفتن است
باز هم همان حکايت هميشگي!
پيش از آنکه با خبر شوي،
لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود
آي...
اي دريغ و حسرت هميشگي!
ناگهان چقدر زود دير مي شود!


روحش شاد و يادش زنده و پايدار.
خدايش رحمت كند.

-- براي آشنايي بيشتر با حال و هواي دكتر قيصر امين پور و آثارش، اينجا را بخوانيد

نوشته شده توسط حامد در ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦

ما از خداي گم شده ايم ...

ما از خداي گم شده ايم ، او به جستجوست

چون ما نيازمند و گرفتار آرزوست

گاهي به برگ لاله نويسد پيام خويش

گاهي درون سينه مرغان به هاي و هوست

در نرگس آرميد که بيند جمال ما

چندان کرشمه دان که نگاهش به گفتگوست

آهي سحرگهي که زند در فراق ما

بيرون و اندرون ، زبر و زير و چارسوست

هنگامه بست از پي ديدار خاکيي

نظاره را بهانه تماشاي رنگ و بوست

پنهان به ذره ذره و نا آشنا هنوز

پيدا چو ماهتاب و به آغوش کاخ و کوست

در خاکدان ما گهر زندگي گم است

اين گوهري که گم شده مائيم يا که اوست

-- اقبال لاهوري


نوشته شده توسط حامد در ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ در یکشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٦

 

اللهم اني اعوذ بك ان افتقر في غناك،
او اضل في هداك،
او اضام في سلطانك،
او اضطهد والامر لك.

خدايا به تو پناه مي‌برم از آن که در سايه بي‌نيازيت نادار مانم،
يا در روشني هدايتت به گمراهي دچار،
يا در پناه قدرتت به ستمي گرفتار،
يا کار به دست تو باشد و من خوار.

-- حضرت علي (ع)، خطبه 215 نهج البلاغه، ترجمه جعفر شهيدي

نوشته شده توسط حامد در ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ در دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦

يک سالگی !!

پاي پياده ميرود، قافله ي نگاه من
تا برسد به چشم تو، اي مه شا مگاه من

هزار حرف گفتني دارم و دم نمي زنم
كاش شود بخواني از پنجره نگاه من....

نوشته شده توسط حامد در ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ در چهارشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٦

اين روزها كه مي گذرد ...

اين روزها كه مي گذرد، هر روز
احساس مي كنم
كه كسي در باد فرياد مي زند

احساس مي كنم كه مرا
از عمق جاده هاي مه آلود
يك آشناي دور صدا مي زند

آهنگ آشناي صداي او
مثل عبور نور،
مثل عبور نوروز
مثل صداي آمدن روز است
آن روز ناگزير كه مي آيد
روزي كه عابران خميده
يك لحظه وقت داشته باشند
تا سر بلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببينند

روزي كه آسمان
در حسرت ستاره نباشد.
روزي كه آرزوي چنين روزي
محتاج استعاره نباشد.

اي روزهاي خوب كه در راهيد!
اي جاده هاي گمشده در مه!
اي روزهاي سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آييد!

اي روز آفتابي!
اي مثل چشم هاي خدا آبي!
اي روز آمدن
اي مثل روز آمدنت روشن!
...

اين روزها كه مي گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم
اما
با من بگو كه آيا، من نيز
در روزگار آمدنت هستم؟

-- دكتر قيصر امين پور

نوشته شده توسط حامد در ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٦